تبليغاتX
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم و ز پي جانان بروم گرچه دانم كه بجايي نبرد راه غريب من به بوي سر آن زلف پريشان بروم ---------------------------------------------------------------------------------------------- قسم ميخورم معشوقه ي من آسمانيست
خدا تنها و تنها معشوق واقعي

ميخوام بعد از اين به معشوق واقعيم برسم معشوقي كه كم تر كسي تونسته به اون برسه
واقعا خدا عشقو اين همه بي ارزش آفريده كه ما بعضي اوقات اونو با هوس اشتباه بگيريم؟
شايد همه ي ما در اشتباهيم اين زميني ها نيستند كه بايد معشوق بشوند بلكه كسي لياقت معشوق بودن رو داره كه وجودش پاك پاك باشه كسي رو به عنوان معشوق انتخاب كنيم كه بدونيم اون هم واقعا عاشق ماست وعشقش خيلي خيلي بلند وپاكه
انسان با زندگي معنا ميگيره و زندگي هم با عشق كه اگه عشقي در دنيا نباشه اون زندگي هم زندگي نميشه
واقعا شما دوست ندارين عشق واقعي رو تجربه كنين يعني انساني كه خدا بهش گفته اشرف مخلوقات عشقي رو كه صاحبش هست اين همه بي ارزش ميدونه كه تنها به صورت مجازي و زميني محدود بمونه
 
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
(سعدي)

مثل داستان شمع و پروانه كه پروانه اي كه نور شمعو ميبينه به سرعت خودش رو توي نور و شعله و گرماي اون ميندازه مطمينا اين پروانه خودش يك دليل محكم داره برا اين كاري كه شايد بيشترمون بي تفاوت از كنارش گذشتيم
پس در اين صورت مگه ممكنه كسي كه خداي واقعي خودشو پيدا كرده و به اصل و واقعيت اون رسيده از راه خدا برگرده و باز هم خودشو محدود به اين خواسته هاي زميني و پست كنه؟
نه ممكن نيست بياين از همين امروز شروع كنيم
شروع كنيم به عشقي كه واقعيه و پاكه وآسموني
از عشق مجازي(عشق به مخلوقات خدا) برسيم به عشق حقيقي و ناب

الهي، ما را از دنيا هر چه قسمت كرده‌اي، به دشمنان خود ده. و هر چه از آخرت قسمت كرده‌اي، به دوستان خود ده، كه مرا تو بسي
خداوندا، اگر تو را ازبيم دوزخ مي‌پرستيم، در دوزخم بسوز و اگر به اميد بهشت مي‌پرستيم، بر من حرام گردان. و اگر تو را براي تو مي‌پرستيم، جمال باقي دريغ مدار
حضرت علي ع

در ضمن ممكنه بيشتر خوانندگان با من مخالف باشند ولي ازتون تقاضا ميكنم اگه اهل عرفان و سلوك هستيد در مورد نوشته هاي من نظر خودتونو بگيد 
خوشحال ميشم از عقايد دوستام در اين موارد بهره بگيرم

هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
 و آنكه اين كار ندانست در انكار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
 يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
 (حافظ)

حق نگهدارتون


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط ساقي  | 
چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟
 بدين نا مهرباني راندنت چيست ؟
 بپرس از اين دل ديوانه ي من که اي بيـــچاره،عاشق ماندنت چيست ؟

     


عشق با روح شقايق زيباست،
عشق با حسرت عاشق زيباست،
عشق با نبض دقايق زيباست،
عشق در حسرت ديدار تو بودن زيباست
         
                                                             



 من خراب دل خويشم  نه خراب کس ديگر
 اين منم اين که گشودست به من تيغه خنجر
 دشمنم نيست منم اين که تبر مي زند از خشم تا که از ريشه بيفتم به يکي ضربه ديگر اين همان لحظه تلخ است که به صحرا بزند
عطر عشق چون جغد کشد پر روي ويرانه باور

                         



عشق با روح شقايق زيباست،
 عشق با حسرت عاشق زيباست،
عشق با نبض دقايق زيباست،
عشق در حسرت ديدار تو بودن زيباست




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:49  توسط ساقي  | 
درسي از اديسون




اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

 

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

 

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

 

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!

 

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

 

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

روحش شاد


شاد باشين
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:53  توسط ساقي  | 

دوباره بازيچه شدم توي تاءتر زندگي تو اين نمايشنامه دل شكسته شد به سادگي نقش نبودن واسه توست نقش شكستن واسه من صندلي خالي از تو شد اي بيصدا حرفي بزن ياد تو نبودنت رفتمو تنها تر شدم توي تاءتر زندگي بغض يه بازيگر شدم خورشيد ما كاغذي بود فقط دكور بود و همين گلوله هاي برفيمون آب نشدن روي زمين پرده به آخرش رسيد تكرار تلخ خواهشم رو صحنه بي تو حالامن غمگين ترين نمايشم غمگين ترين نمايشم











اين غم بي حيا مرا باز رها نمي کند
از من و ناله هاي من هيچ حيا نمي کند
 گفتا اميد يار ترا گريه ز چيست
 گفتمش آ نچه که اشک ميکند
آب بقا نمي کند
 رفته و ميرود هنوز
 هرکي به هر کجا بود
 تکيه بر زندگي مکن عمر وفا نمي کن





+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:12  توسط ساقي  | 
دوستت دارم باهمون لبخند شيريني كه بر لب داري
دوستت دارم با همون اشكايي كه به خاطر من ريختي
دوستت دارم با همون گله هايي كه از من كردي
دوستت دارم با اون بي تابي كه برا از دست دادن من داشتي
دوستت دارم با همون چادر نماز زيبا و خوش عطرت
دوستت دارم با همون چشماي منتظري كه همون طور منتظر روي هم گذاشتي
دلم برات تنگ شده اندازه ي تموم دلتنگيات
اما حيف كه من خبري نداشتم از اين فراقي كه بعد از رفتن تو ميكشم
اي كاش ميتونستم اين نفساي بي خوديمو برات هديه كنم تا نري
اماتو هنوزم هستي زنده تر و جاويد تر از زموناي ديگه
آره من به اين معتفدم كه:
"زندگي ازلي است وعشق ابدي
و مرگ فقط افق است
وافق چيزي جز محدوديت ديد ما نيست"

قدر عزيزاتون بدونين فردا كه از دستشون دادين ديگه هيچ كاري نميشه كرد اگه تا به حال بهشون نگفتين دوستشون دارين همين الان دست به كار بشيد چون كه نميشه رو اين دنيا زياد حساب باز كرد

اي كاش ميدانستم فراقي هم هست
-------------------------------------------------
سينه ز آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه ي دلبري بگداخت
جانم زآتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه زبس آتش اشكم دل شمع
دوش بر من ز سر مهرچو پروانه بسوخت

در شگفتم كه درين مدت ايام فراق برگرفتي ز حريفان و دل ميدادت  (حضرت حافظ)
-------------------------------------------------
تقديم به مادربزرگ خوش قلب و مهربونم كه حالا تنهام گذاشته







+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط ساقي  | 
 فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افتند





هميشه يکي هست که درد دلت رو بهش بگي ولي از اون روزي بترس که همون بشه درد دلت




نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارم
 نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق راخواندم...
 نگاهم کردبه او دل بستم...
نگاهم کرد اما بعدها فهميدم...
 فقط نگاهم مي کند





+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 17:18  توسط ساقي  | 
نيكي و بدي

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!

 

"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
                                                                             -پائولو كوئيلو

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط ساقي  | 
سلام بعد از يك وقفهي طولاني بالاخره اومدم البته با دست پر

بچه ها بعد اين بازم آپ ميكنم اميدوارم شما هم با نظراتتون منو در بهتر شدن وب كمك كنيد هرچي بخواين توي قسمت نظرات بنويسين براتون بزار از شير مرغ تا جون آدميزاد
دلم براتون خيلييييييييييييييييي تنك سده پود


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:13  توسط ساقي  |